فریاد سکوت

سهراب
نویسنده : سارا - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٧
 

سلام به روح زیبای هر انسانی که لحظه ای ازاینجا ، تکه ای از  سرزمین دل و اندیشه ی من عبور کرده....

باور کنید دلم براتون تنگ شده بود ... برای شمایی که حتی نمی دونم کجای این کره خاکی دارین این نوشته رو می خونین ...

برای اینجا  نوشتن ، .... الان که اومدم بنویسم فهمیدم تا چه حد دلتنگ نوشتن بو دم و خودم نمی دونستم....

راستش اومده بودم فقط یه شعر از سهراب بنویسملبخندسهرابی که بعضی از شعر هاش

من و- حتی- برای لحظه ای  پرواز می ده ، و بغضی از شوق ، ثانیه ای  ، روی قلبم می شینه....

یه لحظه ظرف وجودم پر از عشق می شه .... و احساسی ست بس دلنشین .....

...

خدای مهربون  .... به آسمانت،  بزرگی و وسعت دادی .... به کو ه هایت استواری و مقاومت...

به دریایت تلاطم ... به نسیمت آرامش ، به آتشت گرما، و ... و به من انسان خاکی

عظمت عشق را عطا فرمودی....باشد که هیچ گاه و هیچ ثانیه ای قلبم از عشق تهی نباشد....یاریم کن....

قلبتان آکنده از هدیه ی عشق باشدلبخند

 

 

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک ،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی.

.

.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.

روح من بی کار است:

قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد.

روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

.

.

من به سیبی خوشنودم

به بوییدن یک بوته ی بابونه:)

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم...

.

.

زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است...

زندگی مجذور آینه است.

.

.

:)

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت..

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.

دوست را زیر باران باید دید:)

عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت...

.....

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است...

.

.

ساده باشیملبخند

.

.

سارا

پاییز زیبای 87

..

 


 
comment نظرات ()

 
داستان دل یک کودک
نویسنده : سارا - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱ امرداد ۱۳۸٧
 

 

 

می توانید با این نوا بخوانید(کلیک راست و save target  az )

.

.

شبی در نهان خانه ی دل غرق بود...بر یار نامه ای می نوشت.میزبان بود و او میهمان دلش.

نوای تار ، روحش را پرواز  و دلش را شستشو می داد.

حزنی زیبا  و پرواز گونه بر قلبش می نشاند که با حزن مسائل روزگار تفاوتی عجیب داشت.

ثانیه ها و زمان بی ختیار بر او می گذشتند.

کودکی دقایقی طولانی در میزبانی اش حضور داشت و نمی دانست این نوا چگونه بر دل زیبایش غنج می اندازد و

قلبش فشرده می شود.

-دو چشم در این خلوتگه حضور داشت و می دید و می شنید-

کودک آرام و با چشمانی خیس گفت : "آجی می شه این آهنگ رو ببندی؟"

رها کرد سفره اش را و بر رختخواب کودک  خیز برد.

آجی:چته عزیز دلم؟آهنگ ناراحتت کرده؟

کودک: آره ،دلم یه جوریه‌ (واشکهایش جاری)

آجی : (دستی بر مو های نرم و لطیفش می کشد) به من بگو عزیزم، دلت رو سبک کن ، یکی دیگه

هم اینجاست آرزوهات رو می شنوه . اونها رو به دستهای کوچیک اما دل بزرگت هدیه می کنه. بگو عزیزکم....

کودک: آجی اگه  یه روز ....

(آواری به عظمت یک کوه و بغضی به اندازه ی آسمان ها بر وجود آجی  نشست ، اما کودک  از چشم هایش نباید

 اشکی ببیند...خود را از درون استوار کردو اندیشید خدایا چرا  کودکت کودکی نمی کند؟

با این سن کم عاشق است و دغدغه های فکری اش ...

می دانی بقیه اش را...نمی گویم...بار ها و بارها....)

آجی: عزیزکم نباید به این چیز ها فکر کنی ، مطمئن باش که تا وقتی بزرگ بشی، تا همیشه ی همیشه

حتی وقتی تو خودت بابا بشی... مامان و بابا همیشه هستن...مطمئن باش.

تازه کافیه که تو از خدا بخوایی..

(و در دل اندیشید انسان عاشق همیشه نگران از دست دادن معشوق است و می دانست که تا  چه حد

 این کودک عاشق مادر)

آجی: کافیه همیشه به این فکر کنی که کنار خانواده ات هستی ، همه خوب و خوش و سلامت هستن

مرغ آرزو می یاد و آرزوت رو می گیره و می بره.

(و در دل خدا را سوگند داد که آرزوی خودش و کودک را با خود ببرد و در آسمانها حک کند تا فرشتگان هر روز آن را بخوانند)

کودک: آجی دلم سبک شد......

 


 
comment نظرات ()

 
روز مادر مبارک
نویسنده : سارا - ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٧
 

 

دستهاش به سخاوت آسمان...و نگاهش مثل نگاه کبوتر پاک و معصومه

قلبش اونقدر وسیعه که هر چقدر در اون راه می رم و قدم بر می دارم به پایانی نمی رسم.

نمی دونم تا چه حد می تونم توصیفش کنم...فقط می دونم وقتی می خوام راجع به این واژه ی

 آسمونیه خودم حرف بزنم یا بنویسم ، یه بغض پنهان از اعماق قلبم به گلوم می شینه.

قبلا گفتم باز هم می گم جز "سادگی" هیچ کلمه ای زیبنده ی وجودش نیست.

عاشق نگاه معصوم و پاکشم...

از اینکه از بطن این مادر به دنیا پا گذاشتم همه ی عمرم سپاسگذار خدا هستم.

.

.

دوست داشتم این تقدیمی به مادر م رو هم از آرشیو بیرون بکشم...و لینکشو اینجا بگذارم

دست همه ی  مادرای دنیا رو می بوسم و روزشون مبارک:X

تقدیم به مادر عزیزم

 


 
comment نظرات ()

 
بهانه
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
 

 

بانو

لحظه ای یاخته های قلبم ،  با  آرزوی در آغوش کشیدنت ، پرواز کردند

و در گلویم نشستند...

آرزوهایم کوچک است و دلم قانع ... 

 .

.

 امشب آسمان بالهای خوابم را چیده است...

و من هنوز بر خاکم.

.

.

دید ه ام را بدرقه ی راهت می کنم ....

روزی ، در سپیدی ِ بی نهایت ، به ملاقاتت می آیم...

درود....

سارا

 


 
comment نظرات ()

 
جادو گر شهر از (OZ )
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٧
 

 

سلام

قبل از شروع کلامم از اینکه مدت آپلود کردن این وبلاگ کمی طولانی شد منو ببخشید.

اصلا توی این مدت فرصت زیادی برای نوشتن نداشتم. الان هم با دیدگانی خسته برای شما عزیزان

می نگارم تا کمی از شرمندگی شما در بیام و صد البته با شوق نگاشتنی دوباره.

چند روز پیش جایی مطلبی در مورد یکی از کاتون های زمان بچگی می خوندم...

جادوگر شهر از.

یادم افتاد که من وقتی این کارتون رو می دیدم ذهنم پر می شد از سئوالهای جور واجور ....

و مرتب سئوال می کردم از مادر....و مادر بی جواب در برابر سئوالهای من...

خلاصه ای از این داستان رو می نویسم و بعد از اینکه خوندید و یاداوری شد مطلبم رو ادامه می دم....

 

دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است.چون زن بد جنس دهکده می خواهد سگش

 توتو را از او بگیرد.

از شدت نا امیدی نزد عمو هنری و عمه اما می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد.

 اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند: " بدو برو پی کارت"

دخترک به سگش  تو تو می گوید : " آن بالا بالا ها ...بالای آسمان ها ... آنجا که همه ی

 مردم خوشحال و خوشبختند و حتی یک آدم بد جنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی

هست که می خواهم آنجا باشم!"

ناگهان تند بادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به

 شهر زمرد می برد.

ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد.اما دوباره همان تجربه ها و ترس های قدیمی از

 نو سر بر می آورند. اکنون زن بد جنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز

قصد ربودن توتو را دارد.

و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده ی خود در کانزاس بازگردد.

اما به او گفته اند که بهتر است جادو گر شهر زمرد را پیدا کند.چون او بسیار نیرومند است

 و می توتند خواسته اش را برآورد.

دروتی هم جستجو آغاز می کند.تا جادو گر شهر زمرد را پیدا کند.در راه مترسکی را می بیند

 که چون مغز ندارد بسیار ناراحت است.

و به شیری بر می خورد که چون دل و جرات نداردبسیار نارحت است.

دروتی هم به آنها می گوید :" بیایید همگی نزد جادو گر شهر زمرد برویم. هر چه بخواهیم او

 به ما می دهد . یک مغز به مترسک و یک به مرد آهنی و جرات به شیر!"

در راه با تجربه های وحشتناکی روبرو می شوند. چون جادوگر بدجنس تصمیم گرفته دروتی

 را به چنگ آورد تا توتو و دمپایی یا یاقوت رنگی را که دروتی محافظت می کند بدزدد.

 

عاقبت به قصر جادوگر شهر زمرد می رسند و سراغ او را می گیرند. اما همه پاسخ می دهند

 

که تا کنون کسی نتوانسته او را ببیند چون جادوگر به طرز اسرار آمیزی در قصر زندگی

 می کند.

 

اما به کمک فرشته خوب شمال وارد قصر می شوند. و در آنجا می بینند که جادوگر همان

شعبده باز قلابی است که در دهکده ی دروتی در کانزاس زندگی می کند.

 

همه نا امید می شوند . چون فکر می کنند دیگر نمی توانند به آرزوی خود برسند.اما

" فرشته ی خوب شمال" به آنها نشان می دهد که پیشاپیش  به آرزوی خود رسیده اند.

از آنجا که مترسک هر گاه با حادثه ای روبرو می شد ، ناچار بود تصمیم بگیر که چه کند

مغز پیدا کرده است. مرد آهنی متوجه می شود که دروتی را دوست دارد. پس قلب پیدا کرده است.

شیر هم پر دل و جرات شده چون هر گاه که ماجرایی پیش می آمد مجبور بود دل و

 جرات نشان بدهد.

فرشته ی خوب شمال از درئتی می پرسد :"تو از تجربه های خود چه آموختی ؟"

 و دروتی پاسخ می دهد:" آموختم که چیزی که می خواهم در خانه ی خودم و در حیاط خودم

 است."

آنگاه فرشته ی خوب شمال عصای سحر آمیزش را بلند می کند و دروتی دوباره به خانه اش

باز می گردد.

در همین حال دروتی از خواب بیدار می شود و می فهمد که مترسک و مرد آهنی و شیر

همان مردهایی هستند که در مزرعه ی عمویش کار می کنند. و خیلی هم خوشحالند که

دروتی دوباره برگشته پیش آنها.

+

+

+

   

شاید قبول و باور اینکه خوشبختی در حیاط و خونه ی ما انسانهاست یه کم سخت باشه...

 

 اکثر ما آدم ها برای خوشبخت بودن و آرامش داشتن دنبال چیزایی می گردیم

که نداریم....و حیاط خانه رو ترک می کنیم.

و با گمان اینکه یاقوت خوشبختی در افق های دوردسته، خواستار گردباد کانزاس

می شیم.

شاید زمان کودکی خیلی  زود بود که بخوام بفهمم در زندگی باید یه مسیر طولانی

رو بری ،باید تلاش کنی و سختی بکشی تا یاد بگیری، حتی چیزهایی رو که در کلام

ممکنه ساده به نظر برسه. 

آدم اهنی قلب پیدا کرده بود ... و شیر دل و جرات ...

 حالا می دونم که گوهر های مهم زندگی رو بعد از گذشتن از پیچ و خم، و رنج و

سختی زندگی بدست می یاریم...نه اینکه با عصای یک حادوگر یا عصای یک فرشته.

 

 دروتی داشت از مشکلاتش توی مزرعه فرار می کرد اما

 اون مشکلات، دوباره  ،حتی  در شهر آرزو هاش ، اونو تعقیب کردند.

 

بدرود تا درودی دیگر

سارا

 

.

 


 
comment نظرات ()

 
پیامی از جانب خدا
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
 


:)

یه شب داشتم توی انبوهی از سی دی دنبال یه فیلم  می گشتم. چند شب بود افتاده

بودم رو دور فیلم نگاه کردن از نوع کمدی.

توی پرانتز؛ اگه خدای نکرده ، زبونم لال، بیماری یا دردی شما رو اذیت می کنه می تونید

 اون درد و  به خدا یا کائنات بسپارید و خودتون شروع کنید به کاری که شما رو به

خندیدن وا می داره مثل دیدن فیلم خنده دار. خیلی موثره و شفا بخش...

البته من فقط داشتم امتحان می کردم.

بگذریم....

توی سی دی ها چشمم افتاد به یه سی دی که روش نوشته بود دکتر آزمندیان.

از فیلم نگاه کردن صرف نظر کردم.....هدفونو گذاشتم تو گوشم و همزمان که حرف می زدن،

کمی درس می خوندم...

می گفت و می گفت....

تکنولوژی فکر...باور...آجر...ضمیر نا خودآگاه....

تا اینکه رسید به آخرش و گفت:

 ۵ دقیقه حرف می زنم که خیلی مهمه ،اینا رو خدا یه روز از طریقی به من رسوند..

حالا من به تو می گم،

...گوش کن اینها پیام خدا ست به تو .....

قلم و گذاشتم کنار ...چشام و بستم...وقتی به خودم اومدم، دیدم پهنای صورتم پر از اشکه.

 انگار واقعا خدا به من چسبیده بود و نیمه شب این حرف ها  رو تو گوش من زمزمه می کرد....

و دیدم نا خو دآگاه زیر لب دارم می گم : الهی که من دورت بگردم.!

 

حالا من این گفته ها و حرف ها رو با کمی تغییر ادبی جملات، اینجا می نویسم،برای شما ....

شاید قبلا شنیده باشید و تکراری باشه....

 ولی خوب .....  :)

 

http://sargol26.persianblog.ir/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیامی از جانب خدا

ای عزیزی که امروز این را می خوانی و یا می شنوی ،بدان که من ،خدایی که در

 کتابهای درسی برای تو تعریف کرده اند و می سوزاند و بر تو قهر می کند نیستم .

 

داستان من و تو داستان دیگری است. و داستان از آنجایی شروع شد که روزی در

 جهان هستی هیچ چیز نبود جز من.روزی تقدیر کردم تا جهان هستی را بیافرینم.

 

آفریدم....زمین را...کهکشان را ...دریا ها را...گیاهان را...ماهی ها را...همه

 چیز را آفریدم جز تو را...

 

 

ولی گویی راضی نشدم به این همه خلقت خودم...

 

و خواستم پدیده ی متفاوتی بیافرینم به نام انسان تا با او معاشقه کنم.

 

دوست داشتم آیینه ای بیافرینم تا هر وقت در آن نگاه می کنم جلوه ی زیبای خودم را

 در این آیینه ببینم.

 

پس تو را آفریدم. علت خلقت من عشق بود،همین...پس لازم بود قبل از آفرینش تو

 عشق را بیافرینم.

 

و خدا عشق را آفرید.

 

و آن هنگام که عشق را آفریدم خود مبتلا شدم، و عاشق.

 

و وقتی خود عاشق شدم لازم بود محبوب و معشوقی بیافرینم تا با او معاشقه کنم.

پس تو را آفریدم.

 

وقتی شروع کردم با دستهای مبارکم تو را آفریدن و شکل دادن ، فکر را در تو

قرار دادم. فکری که تو داری ...

 و دیدم  تو با ابن فکر همه کار می توانی بکنی.و خود مثل خدایی.می اندیشی و

خلق می کنی.و این خدایی که من از تو خلق کرده ام فقط شایسته است از روح

خودم در تو بدمم.پس دمیدم و تو بلند شدی.بر خود آفرین گفتم.

و بلافاصله بر ملائک کتاب کردم که من در زمین برای خودم قائم مقام آفریدم،

سجده اش کنید. و تو را سجده کردند.

 

و آن هنگام تو را بلند کردم و در آغوشت گرفتم.و تو را به خود نزدیک

کردم ...نزدیک تر و نزدیک تر...

 

فاصله ی من و تو به هیچ رسید....و تو در آغوش من آرام گرفته بودی...

 

از همان جا بود که معاشقه ی بین منو تو آغاز شد.

 

و در گوشت نجوا کردم، عزیز دلم من از رگ گردن به تو نزدیک ترم.

 

و در ادامه گفتم ، می خواهم در این دنیا زیبا زندگی کنی،عاشق باشی ....

و همه ی آسمان ها و زمین در تسخیر توست.بنده ی عزیزم ! توبا من یکی شو و

 مرا اطاعت کن ، تا تو پدیده ای شوی همانند خودم.

من اراده می کنم و می آفرینم ،و تو می اندیشی و می آفرینی.

 

چه کسی گفته که تو گناه می کنی و من پدر تو را در می آورم؟(ببخشید خواستم عوض کنم این جمله رو اما چیزی به ذهنم  نرسید)

 تو با همه ی گناهانی که می کنی باز این من هستم که بعد از سالها منت تو را

 می کشم! به من و عشق من باز آ. زیرا نمی خواهم تو در آتش قهر من بسوزی!

من معاشقه ی تو را می خواهم. و من بهشتم را به بهانه به تو می دهم نه به بها!

آخر چه کسی می تواند بهای بهشت خدا را با پرداخت کند؟

خدای رحمان بهانه گیر است و منتظر عشو ه ای از جانب توست. و بهانه ای

  که تو را به بهشتش ببرد.

 

ملکوت از آن توست...و تو با دو بالت بر عرش ملکوت پرواز کن پا به پای خدا.

 

و همیشه آغوش من برای تو باز است ...برای بوسیدنت و در آغوش گرفتنت و

معاشقه با تو.

 

پس بدان که تو کیستی!

                                             :)

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
سال نو به همراه عطر شب بو های بهاری صد ها بار مبارک
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
 

:)

 

به نام  معبودم

سلام

  راستش برای نوشتن  در وبلاگ کمی مغزم منجمد شده  یا ،بهتر بگم

این روزها به  "هیچی "  فکر می کنم ،یه حال خوشی داره به هیچی فکردن...

یه جور، رهایی ... یه جور آزادی...البته در حال حاضر

 و در این ساعت و مکان ... 

پس سوژه ی خاصی ندارم ،

 الان که دارم می نویسم نمی دونم خط بعد قراره چه کلمه ای روی  صفحه

 برقصه...

پس در ثانیه ها می نویسم.....

 دقیقا  چهار روز دیگه سال  تموم می شه  یا  نه  بهتره  که  بگم چهار

روزدیگه سال جدید شروع می شه

 معمولا ما آدم ها برای شادی ، برای زیستن، برای خوب و سر زنده بودن یه

  دلیل می خواییم..... 

 خوب حالا چه   دلیلی ارزنده تر از یه سال جدید....

 من که تصمیم دارم با   یه دید خوب و با نیکی به استقبال سال  جدید برم،

 و می تونم مطمئن باشم که یه سال عالی رو در پیش رو دارم  ... 

 پیانو ی" فرامرز لاچینی" هم منو در نوشتن همراهی می کنه...

 آهنگ هاش  وقتی زمزمه می شه ، یه  امید شبنم زده  می پاشه 

 روی صورت آدم..... خلاصه خسته تون نکنم  ...

 فقط خواستم احساس زیبای "وسوسه ی   بودن"  رو با همه ی شما عزیزان

 تقسیم   کنم.....

 همیشه  که نمی شه  غم و اشک و آه و فغان.....

 این منتهای خواسته  و آرزوی منه که سال جدید  پراز شگفتی و جادو

 و هیجان های دوست داشتنی باشه، برای خودم و همه ی عزیزانم و

شمایی  که الان  دارید این متن منو می خونید....

 

 وقتی سا رای ساکت از هیجان حرف می زنه یعنی دیگه آخرشه....

 

  پس  چهار روز زود تر به همه سال نو و بهار نو رو تبریک می گم ...

 

 

"  قاصدک های خوبی" اطراف   ما  چرخ می خورن فقط منتظردستور ما

هستن  ، تا  بر  روی انگشتانمون بنشینن.....

 

**

 پی نوشت۱: من شخصا  این فونت و دوست دارم اما مهم من نیستم و خواننده مهمه،

 اگه خوندن با این فونت مشکله یا راحت نیستید بگید من فونت رو عوض کنم.

(دیگه فونت ها هم پرید ...فکر کنم من گفتم خوشم میاد همه افتادن تو رو در بایستی)

پی نوشت ۲: عکس ،مربوط به زمستان ۸۶..باغچه ی خونمون:)

پی نوشت ۳ : از همین جا به دو تا از عزیزانم که امسال اولین بهارشون رو در استرالیا تجربه

می کنن عید و تیریک می گم..

.روی ماهتون رو می بوسم..... بدونید که تنها نیستید....

مینو یدل پاکم بهارت زیبا...

 مونای نازم عیدت مبارک و مهربونیات رو فراموش نمی کنم .....

 پی نوشت ۴: یه چیز جالب که الان دیدم، ابتدا و انتهای صفحه وبلاگ تبریک دو بهاره ، مابین این دو ، گذران یک سال....

(بود دیگه نیست با پست بالایی)

 

 

سارا اسفند ۱۳۸۶


 
comment نظرات ()

 
یادی
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٦
 

 

  

امروز از برای یادی

بر گورستانی سفر کردم...

 بر مزار احساسی ، فاتحه ای خواندم....
 
خدایش بیامرزد....
 
زنده ها  را در یابید.

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
فعلا بی هیچ عنوانی...
نویسنده : سارا - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٦
 

 

 

 

..

تا سحر راهی نیست

 

 

شب تار می گذرد

 

 

و تو خواهی بویید

 

 

خاک شبنم زده ی صبح دم را...

 

 

خیره خواهی گشت

 

 

گوی آتش زده ی آسمان را

 

 

من و این دفتر و این قلب کبود

 

 

خیره ماندیم به ایامی نه چندان دور....

 

 

راز آن شب چه بود؟!

 

 

آسمان زیبا بود

 

 

در دلش دایره ای از نور...

 

 

بر زمین

 

 

من و آن بره ی معصوم قشنگ...

.

.

 

کس چه می داند که چه شد؟!

 

 

اما

 

 

آن شب

 

 

تا سحر ره نبود

 

 

یک قدم ....

.

.

آن بره و ردی از نور

 

 

در آغوش مرا تنگ فشردند...

 

 

لبریز شدم از جام وجود....

 

 

این هم آغوشی من

 

 

یک قدم بود.

 

 

ناگاه

 

 

سحر از ره رسید...

 

 

بوئیدم

 

 

خاک شبنم زده ی صبح دم را...

 

 

خیره گشتم

 

 

گوی آتش زده ی آسمان را...

 

 

حال

 

من و این دفتر و این قلب رها

 

نیک

 

 

 در اندیشه ی فرداها...

 

 

بی تو و بی یادت...

 

 

ختم شد  این دفتر و باقی ست

 

 

چرخ گردون و بازیگوش ایام....

 

 

....

 

سارا بهمن ۸۶

 

 


 
comment نظرات ()

 
بارونه بارووونه
نویسنده : سارا - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸٦
 

۳/بهمن

امروز اهواز، هوا بارانی است....

 

یه آسمون ابری.
 
کبود و سیاه اما لطیف و نازک؛
 
از سقفش داره بارون می باره .
 
 زلال قطره هاش  وقتی پوستت رو نوازش می کنه انگار زنگار از دلت می شوره
 
با یه نفس عمیق همه طراوتش رو می بلعی...
 
صدای چیک چیکش تو فضا طنین انداخته و صدا های دیگه رو تو خودش ذوب  می کنه
 
یه موسیقی قشنگ با صدای چرخ ماشین رو جاده ؛
 
وآروم وهم صدا با باد می رقصه!
 
همه چیز شفاف شده ،تمیز و بی ریا ،
 
بی نیرنگ و بی هیچ فریب
 
با شیطنت روی برگه سرک می کشه و تک تک رو برگه می شینه...
 
انگار می دونه که الان قشنگ تر از خودش وجود نداره
 
و صدای ساییده شدن قلم روی کاغذ
 
 ترانه ای در وصف زیبایی و زلال شه....
***
سارا
آبان85

 

 


 
comment نظرات ()

 
تولد
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٦
 

 

به نام مهندس گیتی...

از اینکه بعد از مدتها اولین نوشته ای رو که در دفتر الکترونیکی ام می نویسم مربوط

به تبرک یه تولده مسرورم ...در این روز خدای متعال اجازه ی نفس کشیدن و بودن

و زیستن در دنیای خاکی رو به من داد.

؛و اینچنین است که بودن آغاز می شود...تورا دمی دادند و بازدمی...

پس سجده کن وآنگونه که سزاوار است بزی؛

و بودن آغاز شد....روز ها و سالها گذشت...پر از فراز ،پر از نشیب...

و به قول مینو یه تکرار مانوس...و یه سال دیگه گذشت...

خدایا  توی زندگی ام ..توی همه لحظات شیرین...و همه ی لحظات سخت تو کنارم

بودی و منو لحظه به لحظه حمل کردی...بازم کنارم باش...به من روحی عطا کن

 که گرمی آغوشت رو حس کنم...همیشه بغلم کن...

میگن تو این روز یه آرزو کنید...آرزو می کنم به من توان و وجودی بدی که بتونم اونجور

که تو می خوایی زندگی کنم...و آرزوی سلامتی برای همه ی عزیزانم رو دارم....

.

.

این هم یه هدیه قشنگ از سمیرای نازم..که امسال واقعا منو شرمنده ی خودش کرد...

مرسی سمیرای عزیز

.......

و امسال من برایت می نویسم... تا هیج گاه دلتنگ نباشی عزیزکم
"سلام فرشته مهربون من.بازم یه سال دیگه ، یه زمستونه دیگه
یه دی ماه دیگه ،یه ۲۶ ام دیگه،و یه ۱۲ شب دیگه ! یه تولد دوباره..چه تکرار مأنوس و
"قشنگی

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

 

 


 
comment نظرات ()

 
درود
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٦
 

بیابان فراخ بود و آسمانش آبی . نیمه شب سرد بود و سوز بر استخوانهایم

 شبیخون می زد...اما پر ستاره بود و راز گونه...مرا گفتند ، گر مرد رهی تو را

توشه ای نهیم .....

توشه بنمودند و بیابان مرا چه ها آموخت....

سلام.

از همه ی دوستانی که به من در تمام این مدت لطف داشتن ممنونم...

سزاوار الطاف زیادی که به من روا داشتید نبودم. 

سارا


 
comment نظرات ()

 
صدای باد می آید....
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
 

آفتاب است و بیابان چه فراخ!

دوستای عزیز تا چند وقت اینجا رو آپ نمی کنم .

 نمی دونم خیلی دیر...خیلی زود...

اگه خود خدا بخواد بازم بر می گردم.

من مسافرم ای بادهای هموار!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید!

اگه نبم نگاهی به اینجا انداختین، رو به آسمون چند ثانیه برام دعا

کنبد ..از خدا برام برکت بخوایید، خیلی به این دعا نیاز دارم.....

لبها می لرزند.

شب می تپد.

جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری؟؟؟؟

بدرود....

 


 
comment نظرات ()

 
اهواز....کارون....
نویسنده : سارا - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٦
 

چند تا عکس از کارون ....مرداد ۱۳۸۶ ساعت : ۹ شامگاهان

بانک ملی مرکزی....امانیه

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
پیر
نویسنده : سارا - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

یه کلیپ زیبا که دیدنش خالی از لطف نیست

آرامش خاصی به آدم می ده

http://www.goftegubaostad.com/movie.htm


 
comment نظرات ()

 
۲
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
 

بر نارفیقان شرم باد...


 
comment نظرات ()

 
گنجشک...
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم،

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان

همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های

گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....

با تشکر از امیر عزیز


 
comment نظرات ()

 
برسد به دست بانوی عزیزم در آن سوی آبها
نویسنده : سارا - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
 

تو رگ خشک درختا درد پاییز می گیره

بارون نم نمک آروم

روی جالیز می گیره

دیگه سبزی نمی مونه

همه جا برگای زرده

دیگه برگا نمی رقصن

رقص پاییز پر درده

گرمی دستای من کم شده دستاتو بده

دستای سرد منو گرم بکن

باد پاییز سرده

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده

بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده

.

امروز این شعر رو گوش دادم دلم هواتو کرد..دوست داشتم مثل قدیم ندیما واست

 بنویسم اما الان رو ی صفحه  کاغذی نمی نویسم... کاغذم یه صفحه الکترونیکیه ولی

جنسش از نور و یه دنیا عشقه....ای کاش هنوز هم مثل بچگیا خلوصم اینقدر  بود تا از

این سر دنیا باهات ستاره ها رو می شمردم....

نمی دونم دوباره کی می شه که ببینمت... شاید هم لحظه های به یاد موندنی

دیگه تکرار نشه...برای همیشه بکر بمونه و خالص....یادته اون روز ..زیر اون درخت...

کنار اون حوض پر گل که همه میومدن یه نگاهی بهش می نداختن...آسمون و زمین 

ایستاده بودن...نفس زمان بند اومده بود....انگار تو یه خلا بودم....

یادته پیش دانشگاهی...خونمون ... ساقه ی نرگس...رنگ زرد....

یادته چه جور از دیوار راست بالا می رفتی... من مدام نگران بودم که از شیطنت

 گیر بیفتی ...آخر هم منو به جای تو دستگیر می کردن.... چه روزایی بود...

اون روزای کوتاه با اینکه کنارم بودی ولی باز دلتنگت بودم... یه دلتنگیه عجیب...

خیلی چیزا داره از جلوی چشمم رژه می ره...ولی فقط خود تو محرم شنیدن اونا

هستی و نمی نویسم اینجا...

نمی خوام بنویسم از وقتی رفتی اینجوری شد و اونجوری شد...چون همیشه همینجور

 بوده و فقط فیزیک رفتن  فرق می کرده...رفتنی در کار نیست..همه اش ماندگاریه

محضه...ماندن توی یه وجب جا به اسم قلب و یه وسعت به نام روح...

دیروز داشتم آخرین دفترم رو ورق می زدم رسیدم به ۲۶ دی ۸۵ اولین خط با اس ام اس

تو شروع شده بود"سلام فرشته مهربون من.بازم یه سال دیگه ، یه زمستونه دیگه،

یه دی ماه دیگه ،یه ۲۶ ام دیگه،و یه ۱۲ شب دیگه ! یه تولد دوباره..چه تکرار مأنوس و

قشنگی!"

این تکرار زیبا هم  به سر اومد و من امسال نتونستم برات تکرار کنم تبرک تبریک رو در

 اولین ثانیه های تولدت روی زمین... و این تکرار زیبا تا ابد در ذهنم تکرار می شه....

اومده  بودم فقط بهت بگم آرزو دارم بقیه عمرت هم سپید باشی و یه دنیا

شادی ..مهربانی..زیبایی..تقدس.. بدرقه راه جدیدت می کنم.

و تبریک بگم هزاران بارو هزاران بار...و بگم که همیشه دلتنگت خواهم بود....

اما اختیارم از کف رفت...و نوشتنم به درازا کشید...اگه دست خودم باشه تا سپیده ی

سحر می خوام حرف بزنم و بنویسم برات ...

پس در نهایت فقط می گم از اینجا می بوسمت و با اشک خوشحالی و یه بغض وسیع

 دلتنگی تو رو بدرود می گم....

 

آرزومند رویاهای سبز تو : سارای همیشگیه همیشگی

۱۸ مرداد ۱۳۸۶

۱:۳۰ بامداد

                                                                                امضا


 
comment نظرات ()

 
سلام سلام
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸٦
 

بعد از یه مدت طولانی من دوباره برگشتم

سلام به همه


 
comment نظرات ()