فریاد سکوت

دست نوشته
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
 

 

 

 

 

 

 

 این دست  نوشته رو تو یکی از دفتر هام پیدا کردم...سال۱۳۸۲

  

چطور ما می تونییم بفهمیم چقدر از خودمون دور شدیم ..این فاصله زمانیه یا مکانی....

یا اصلا نمی شه هیچ بعدی واسش تعریف کرد.

الان صدای بارون تو گوشمه....

صدای لطافت زمستون.......

 

صدای زیبای تنهایی.......

 

زمستانی که از در که وارد می شی و می یایی کنج اتاق تنهایی ات ،

 

دستای یخ زده ات رومی خوای  با یه بعد دیگه  گرم کنی.

یه وجود تنها که خونه خالی تنهاییش پر از قشنگیه....

 

پر از خالی بودن از همه نیرنگ هاست...

یه تنهایی که وقتی با دیوار های خالی تنهاییت حرف می زنی احساس می کنی

 

همه اشیایی که گوش ندارن می شنون صدات رو ،حرف زدن هات رو.

 

اون وقته که می گی

 

 چه دنیای قشنگی،و اونو با با یه دنیایی که داریم توش راه می ریم

 

مقایسه می کنی و می بینی هزاران گوش که می شنون وجود داره

 

 اما حست نمی کنن.

گوش هست اما شنوایی نیست.... و غبطه می خوری ای کاش همه چیز

 

مثل دیوارهای وجود تنهای خودت بود که گوشی مثل گوش آدم ندارن

 

ولی حست می کنن.....

 

 


 
comment نظرات ()

 
زندگی
نویسنده : سارا - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٥
 

ای کاش می تونستم تو فرهنگ لغت معنی واقعی زندگی رو پیدا کنم ....

کاری که هر روز و هر ثانیه داریم انجامش می دیم

ولی نمی دونیم یعنی چی

چقدر معنی اون از نظر بقیه متفاوته......

نمی دونم شاید یک کلمه متغیر باشه که هر ساعت و هر لحظه با تغییر احساس من معنی اون هم تغییر می کنه..........

شاید زندگی رو باید مترادف احساس آدما بدونیم.........

 


 
comment نظرات ()

 
سیاه کوچکم
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳۸٥
 

 

 

 

سیاه کوچکم بخوان

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و ناموزونش ، خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست .

 

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

 

کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت .

 

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود. پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند .

 

خدا گفت : عزیز من ! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست . اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .

 

ولی کلاغ هیچ نگفت .

 

خدا گفت : تو سیاهی ! سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمانم دریغ نکن .

 

و کلاغ باز خاموش بود .

 

خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان . این منم که دوستت دارم . سیاهی ات را و خواندنت را .

 

و کلاغ خواند . این بار عاشقانه ترین آوازش را .

 

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

 

عرفان نظر آهاری

 

 


 
comment نظرات ()

 
یکی بود یکی نبود
نویسنده : سارا - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸٥
 
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود

زیر سقف آسمون

یه پرنده تو یه دشت ،دنبال خداش می گشت

رفت و رفت

گشت و گشت

یه خونه دید

خونه هه حوضی داشت،باغچه ای داشت

کنار حوض قصه ما گلدونای شمعدونی صف کشیدن

اون وسط یه ماهی بود

کنج باغجه بهار نارنج رخ می کشید

گاهی یاس و مست می کرد

بی بی با چشاش پیچکا رو آب می داد

خونه رو صفا می داد

شب که شد،پرنده کوچیک ما از راه رسید

خدای من !اونجا چی بود اونجا کی بود؟

چرا دلش تاپ و توپ می کرد؟

یعنی خدای گم شده اش تو یکی از کنجای اون خونه نشسته بود؟

اما یهو غم تو دل یه ذره ایش سایه فکند

آخه از زبون مردمای این زمون شنیده بود

خدای گمشده ی ما آدما ،اون بالاهاست

کنار اون ماه قشنگ

ماهی که ستاره ها دوروبرش

با صد ادا می رقصیدن،می چرخیدن

پس باید پر می کشید تا اون بالا؟

رفت نشست کنار حوض

آخ که دلش یه جوری بود

ماهی کوچولو،کوچول موچولو

تو می شی خدای من؟

تو نشی بی بی می شه؟

پیچک تو باغچه ی خیال من می پیچه به دور من که بشه خدای من؟

ماهی کوچیک تو باغ دنیای خودش شنا می کرد

چشاشو مالوند که خوب خوب نگاه کنه

گفت

پرنده قشنگ ،مظهر ناز خدا

بهار نارنج و بو بکش،بوی ناز دل اون می گه خدا منم

دستای بی بی ،چشمای بی بی ،مهربونیاش خدا خدا رو آب می ده

......پس نگرد چشم ببند و دل ببین

 
comment نظرات ()

 
زمزمه ی یک نیمه شب
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸٥
 

خدای بزرگ خدای مهربون،وقتی میگم بزرگ یعنی خیلی بزرگ .

این و با همه وجودم با همه نیرو و درونم یافتم .نمی دونم شاید از نوشتن وحشت داشتم .

شاید باید هر کاری که وحشت داری ازش به درونش بری

و می دونم داری نترسیدن رو به من یاد میدی.

باید چشم بگشایم ..و نترسم...و بروم...

می دونم داری یاد میدی که چطور باید آروم باشم و چشم به چشم تو بدوزم....و به تو بسپارم

 و می دونم کارماهای زندگیم رو می سوزونم اما می خوام به جای کارما در پناه رحمت تو باشم.....

باید ثبت کنم ،باید بنویسم ،این همه تجربه رو این همه حضور تو رو ...این همه بودن رو....

 تا یه روز بفهمم..تا یه روز فراموش نکنم..تا یه روز بدونم هر وقت افتادم تو قعر زندگی بدونم یکی هست که منو بغل کنه تا همه روز های بد تبدیل به یه خاطره شیرین بشه......

 .........

 توهمراه منی ......تو همراز منی .....تو قدرت منی ......

تو میدانی و من نمی دانم....

و به من خواهی فهماند....

تورا ذکر خواهم گفت....

تورا شعر خواهم سرود....

تو را خواهم زیست..

.تو را خواهم خواند....

تورا خواهم گفت ...تورا خواهم دید...

 زندگی سراسر سرو است...سراسر سرود است...سراسر بلندی است...

زیرا تو برای من قعر نمی خواهی...و من با دیده حقیرم آن را قعر می پندارم...

و نخواهم پنداشت....

 در این لحظات آسمانی تنها تو را می بینم،زیرا تنها تو بر وجودم تکیه زده ای..

وتنها برای تو اشک میریزم،زیرا تنها تو اشک هایم را می زدایی

تنها تورا خواهم بویید،زیرا مشامم اکنون فقط بوی عشق را استشمام می کند...

 تو با من قصه می گویی و من می شنوم......

تو مرا نوازش می کنی و من پرواز...

تو خود عشق هستی و من عاشق...

 ونمی توانم دست از نوشتن بردارم زیرا تو دستان مرا می رقصانی...

تو در جانمی...تو در جانمی...تو در جانمی....

چندان که سرمستم....

 ندا می آید....

 برخیزوبرو..........


 
comment نظرات ()

 
به نام یگانه معبودم
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸٥
 

 

 

 

 

 

 

 

 
از هر کجا که آغاز کنم از نام تو آغاز می کنم از نام تو و از خود تو،که اینچنان بر من نمایان می شوی

و آنچنان بر وجود من خیمه می زنی.نمی دانم چگونه تو را سپاس گویم.نمی دانم با کدامین کالبد جسمانی ام تو را حمد گویم

نمی دانم آنگاه که جاده ای راکه بر آن گام می نهم با وجودت نورانی می کنی آیا یارای چشم دوختن به نگاهت را دارم؟

چنان سرمستم و چنان سرشارکه تا به حال نبوده ام

چنان یاخته های اعضایم نمایان است که تا کنون نبودهاند

مرا خواندی ،سرودی و سرودی نیک،آنچنان نیک که اکنون چشمانم در برابرت به سجود می روند

تو مرا بردی،مرا رها کردی تا عرش.تا ملکوت.تا سجود نگاه.تا برکت تن.تا آنجا که سهراب بی تاب شد

تا آنجا که قلبم پرواز را تعظیم کرد.تا آنجا که "هیو"رهایم کردوبر چرخ وفلک بازیم دادوتن من شاد خنده را هضم کرد

وشادمان شد وشادمان شد و شادمان شد

و دستانم تو را فریاد کردونگاهم تو را زمزمه کردوزبانم تورا گوش دادوگوش هایم تو را چشید........


 
comment نظرات ()