فریاد سکوت

تولد
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳۸٦
 

 

به نام مهندس گیتی...

از اینکه بعد از مدتها اولین نوشته ای رو که در دفتر الکترونیکی ام می نویسم مربوط

به تبرک یه تولده مسرورم ...در این روز خدای متعال اجازه ی نفس کشیدن و بودن

و زیستن در دنیای خاکی رو به من داد.

؛و اینچنین است که بودن آغاز می شود...تورا دمی دادند و بازدمی...

پس سجده کن وآنگونه که سزاوار است بزی؛

و بودن آغاز شد....روز ها و سالها گذشت...پر از فراز ،پر از نشیب...

و به قول مینو یه تکرار مانوس...و یه سال دیگه گذشت...

خدایا  توی زندگی ام ..توی همه لحظات شیرین...و همه ی لحظات سخت تو کنارم

بودی و منو لحظه به لحظه حمل کردی...بازم کنارم باش...به من روحی عطا کن

 که گرمی آغوشت رو حس کنم...همیشه بغلم کن...

میگن تو این روز یه آرزو کنید...آرزو می کنم به من توان و وجودی بدی که بتونم اونجور

که تو می خوایی زندگی کنم...و آرزوی سلامتی برای همه ی عزیزانم رو دارم....

.

.

این هم یه هدیه قشنگ از سمیرای نازم..که امسال واقعا منو شرمنده ی خودش کرد...

مرسی سمیرای عزیز

.......

و امسال من برایت می نویسم... تا هیج گاه دلتنگ نباشی عزیزکم
"سلام فرشته مهربون من.بازم یه سال دیگه ، یه زمستونه دیگه
یه دی ماه دیگه ،یه ۲۶ ام دیگه،و یه ۱۲ شب دیگه ! یه تولد دوباره..چه تکرار مأنوس و
"قشنگی

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

 

 


 
comment نظرات ()

 
درود
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٦
 

بیابان فراخ بود و آسمانش آبی . نیمه شب سرد بود و سوز بر استخوانهایم

 شبیخون می زد...اما پر ستاره بود و راز گونه...مرا گفتند ، گر مرد رهی تو را

توشه ای نهیم .....

توشه بنمودند و بیابان مرا چه ها آموخت....

سلام.

از همه ی دوستانی که به من در تمام این مدت لطف داشتن ممنونم...

سزاوار الطاف زیادی که به من روا داشتید نبودم. 

سارا


 
comment نظرات ()