فریاد سکوت

بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
 

روزها از پی هم می دوند..ثانیه ها لحظه ای از تعقیب هم دست بر نمی دارند.

و عمر من یک روز به پایان خویش نزدیک می گردد.نمی دانم شمارش را

چه وسیله ای کفاف است؟انگشت دستانم؟دستانم و پاهایم ؟ یا چند دسته

هزارتایی گندم؟

تا کنون هشت هزاروهفتصد و شش روز از زمانی که قدم بر زمین گذاشتم

 می گذرد و من همچنان در جستجوی حقیقت زندگی....

گاه آنچنان گام هایم استوار و نفس هایم منظم و نگاهم از عشق لبریز است

که آسمان و کیهان و کهکشان و وسعت زندگی در ثانیه ای از نگاهم جا می شود

و گاه آنچنان خسته و ناتوان در راه می مانم که دیده ام فقط سایه درختی را

جستجو می کند و بس...

و خسته و خسته و خسته پیچ بعدی راه را می نگرم.

چشم هایم بسته است...آفتاب می درخشد...تکه ابری بر وسعت زمین سایه

کوچکی نگاشته....جیرجیرک می خواند...پرنده نیز هم...

همچنان آرمیده ام .کلاهی بر صورت...چسمانم تاب آفتاب را ندارد.

همه چیز سرود خویش را می خواند.

خورشید می رود و ماه می آید...

باز هم همه می خوانند....

و من وخویشتن خویش همچنان در اندیشه غرقیم.....


 
comment نظرات ()