فریاد سکوت

صدای باد می آید....
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
 

آفتاب است و بیابان چه فراخ!

دوستای عزیز تا چند وقت اینجا رو آپ نمی کنم .

 نمی دونم خیلی دیر...خیلی زود...

اگه خود خدا بخواد بازم بر می گردم.

من مسافرم ای بادهای هموار!

مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید!

اگه نبم نگاهی به اینجا انداختین، رو به آسمون چند ثانیه برام دعا

کنبد ..از خدا برام برکت بخوایید، خیلی به این دعا نیاز دارم.....

لبها می لرزند.

شب می تپد.

جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری؟؟؟؟

بدرود....

 


 
comment نظرات ()

 
اهواز....کارون....
نویسنده : سارا - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ امرداد ۱۳۸٦
 

چند تا عکس از کارون ....مرداد ۱۳۸۶ ساعت : ۹ شامگاهان

بانک ملی مرکزی....امانیه

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
پیر
نویسنده : سارا - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٦
 

یه کلیپ زیبا که دیدنش خالی از لطف نیست

آرامش خاصی به آدم می ده

http://www.goftegubaostad.com/movie.htm


 
comment نظرات ()

 
۲
نویسنده : سارا - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
 

بر نارفیقان شرم باد...


 
comment نظرات ()

 
گنجشک...
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٦
 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

می اید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که

دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا

نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشک گفت " لانه کوچکی داشتم،

ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی .

 این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟

 و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان

همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

 انگاه تو از کمین مار پر گشودی . گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام بر خاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های

گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد....

با تشکر از امیر عزیز


 
comment نظرات ()

 
برسد به دست بانوی عزیزم در آن سوی آبها
نویسنده : سارا - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
 

تو رگ خشک درختا درد پاییز می گیره

بارون نم نمک آروم

روی جالیز می گیره

دیگه سبزی نمی مونه

همه جا برگای زرده

دیگه برگا نمی رقصن

رقص پاییز پر درده

گرمی دستای من کم شده دستاتو بده

دستای سرد منو گرم بکن

باد پاییز سرده

آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده

بازی ابرا با خورشید منو آروم کرده

.

امروز این شعر رو گوش دادم دلم هواتو کرد..دوست داشتم مثل قدیم ندیما واست

 بنویسم اما الان رو ی صفحه  کاغذی نمی نویسم... کاغذم یه صفحه الکترونیکیه ولی

جنسش از نور و یه دنیا عشقه....ای کاش هنوز هم مثل بچگیا خلوصم اینقدر  بود تا از

این سر دنیا باهات ستاره ها رو می شمردم....

نمی دونم دوباره کی می شه که ببینمت... شاید هم لحظه های به یاد موندنی

دیگه تکرار نشه...برای همیشه بکر بمونه و خالص....یادته اون روز ..زیر اون درخت...

کنار اون حوض پر گل که همه میومدن یه نگاهی بهش می نداختن...آسمون و زمین 

ایستاده بودن...نفس زمان بند اومده بود....انگار تو یه خلا بودم....

یادته پیش دانشگاهی...خونمون ... ساقه ی نرگس...رنگ زرد....

یادته چه جور از دیوار راست بالا می رفتی... من مدام نگران بودم که از شیطنت

 گیر بیفتی ...آخر هم منو به جای تو دستگیر می کردن.... چه روزایی بود...

اون روزای کوتاه با اینکه کنارم بودی ولی باز دلتنگت بودم... یه دلتنگیه عجیب...

خیلی چیزا داره از جلوی چشمم رژه می ره...ولی فقط خود تو محرم شنیدن اونا

هستی و نمی نویسم اینجا...

نمی خوام بنویسم از وقتی رفتی اینجوری شد و اونجوری شد...چون همیشه همینجور

 بوده و فقط فیزیک رفتن  فرق می کرده...رفتنی در کار نیست..همه اش ماندگاریه

محضه...ماندن توی یه وجب جا به اسم قلب و یه وسعت به نام روح...

دیروز داشتم آخرین دفترم رو ورق می زدم رسیدم به ۲۶ دی ۸۵ اولین خط با اس ام اس

تو شروع شده بود"سلام فرشته مهربون من.بازم یه سال دیگه ، یه زمستونه دیگه،

یه دی ماه دیگه ،یه ۲۶ ام دیگه،و یه ۱۲ شب دیگه ! یه تولد دوباره..چه تکرار مأنوس و

قشنگی!"

این تکرار زیبا هم  به سر اومد و من امسال نتونستم برات تکرار کنم تبرک تبریک رو در

 اولین ثانیه های تولدت روی زمین... و این تکرار زیبا تا ابد در ذهنم تکرار می شه....

اومده  بودم فقط بهت بگم آرزو دارم بقیه عمرت هم سپید باشی و یه دنیا

شادی ..مهربانی..زیبایی..تقدس.. بدرقه راه جدیدت می کنم.

و تبریک بگم هزاران بارو هزاران بار...و بگم که همیشه دلتنگت خواهم بود....

اما اختیارم از کف رفت...و نوشتنم به درازا کشید...اگه دست خودم باشه تا سپیده ی

سحر می خوام حرف بزنم و بنویسم برات ...

پس در نهایت فقط می گم از اینجا می بوسمت و با اشک خوشحالی و یه بغض وسیع

 دلتنگی تو رو بدرود می گم....

 

آرزومند رویاهای سبز تو : سارای همیشگیه همیشگی

۱۸ مرداد ۱۳۸۶

۱:۳۰ بامداد

                                                                                امضا


 
comment نظرات ()

 
سلام سلام
نویسنده : سارا - ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳۸٦
 

بعد از یه مدت طولانی من دوباره برگشتم

سلام به همه


 
comment نظرات ()