فریاد سکوت

بهانه
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢٦ خرداد ۱۳۸٧
 

 

بانو

لحظه ای یاخته های قلبم ،  با  آرزوی در آغوش کشیدنت ، پرواز کردند

و در گلویم نشستند...

آرزوهایم کوچک است و دلم قانع ... 

 .

.

 امشب آسمان بالهای خوابم را چیده است...

و من هنوز بر خاکم.

.

.

دید ه ام را بدرقه ی راهت می کنم ....

روزی ، در سپیدی ِ بی نهایت ، به ملاقاتت می آیم...

درود....

سارا

 


 
comment نظرات ()

 
جادو گر شهر از (OZ )
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۸ خرداد ۱۳۸٧
 

 

سلام

قبل از شروع کلامم از اینکه مدت آپلود کردن این وبلاگ کمی طولانی شد منو ببخشید.

اصلا توی این مدت فرصت زیادی برای نوشتن نداشتم. الان هم با دیدگانی خسته برای شما عزیزان

می نگارم تا کمی از شرمندگی شما در بیام و صد البته با شوق نگاشتنی دوباره.

چند روز پیش جایی مطلبی در مورد یکی از کاتون های زمان بچگی می خوندم...

جادوگر شهر از.

یادم افتاد که من وقتی این کارتون رو می دیدم ذهنم پر می شد از سئوالهای جور واجور ....

و مرتب سئوال می کردم از مادر....و مادر بی جواب در برابر سئوالهای من...

خلاصه ای از این داستان رو می نویسم و بعد از اینکه خوندید و یاداوری شد مطلبم رو ادامه می دم....

 

دروتی دخترک خردسال بسیار اندوهگین است.چون زن بد جنس دهکده می خواهد سگش

 توتو را از او بگیرد.

از شدت نا امیدی نزد عمو هنری و عمه اما می رود تا راز دلش را با آنها در میان بگذارد.

 اما آنها که هزار کار و گرفتاری دارند به او می گویند: " بدو برو پی کارت"

دخترک به سگش  تو تو می گوید : " آن بالا بالا ها ...بالای آسمان ها ... آنجا که همه ی

 مردم خوشحال و خوشبختند و حتی یک آدم بد جنس هم پیدا نمی شود ، یک جای خیلی عالی

هست که می خواهم آنجا باشم!"

ناگهان تند بادی از جانب کانزاس می آید و دروتی و توتو را بلند می کند و به بالای آسمان به

 شهر زمرد می برد.

ابتدا همه چیز خوب و خوش به نظر می رسد.اما دوباره همان تجربه ها و ترس های قدیمی از

 نو سر بر می آورند. اکنون زن بد جنس دهکده به پیرزن جادوگر وحشتناکی بدل شده که باز

قصد ربودن توتو را دارد.

و حالا چقدر دلش می خواست که می توانست به دهکده ی خود در کانزاس بازگردد.

اما به او گفته اند که بهتر است جادو گر شهر زمرد را پیدا کند.چون او بسیار نیرومند است

 و می توتند خواسته اش را برآورد.

دروتی هم جستجو آغاز می کند.تا جادو گر شهر زمرد را پیدا کند.در راه مترسکی را می بیند

 که چون مغز ندارد بسیار ناراحت است.

و به شیری بر می خورد که چون دل و جرات نداردبسیار نارحت است.

دروتی هم به آنها می گوید :" بیایید همگی نزد جادو گر شهر زمرد برویم. هر چه بخواهیم او

 به ما می دهد . یک مغز به مترسک و یک به مرد آهنی و جرات به شیر!"

در راه با تجربه های وحشتناکی روبرو می شوند. چون جادوگر بدجنس تصمیم گرفته دروتی

 را به چنگ آورد تا توتو و دمپایی یا یاقوت رنگی را که دروتی محافظت می کند بدزدد.

 

عاقبت به قصر جادوگر شهر زمرد می رسند و سراغ او را می گیرند. اما همه پاسخ می دهند

 

که تا کنون کسی نتوانسته او را ببیند چون جادوگر به طرز اسرار آمیزی در قصر زندگی

 می کند.

 

اما به کمک فرشته خوب شمال وارد قصر می شوند. و در آنجا می بینند که جادوگر همان

شعبده باز قلابی است که در دهکده ی دروتی در کانزاس زندگی می کند.

 

همه نا امید می شوند . چون فکر می کنند دیگر نمی توانند به آرزوی خود برسند.اما

" فرشته ی خوب شمال" به آنها نشان می دهد که پیشاپیش  به آرزوی خود رسیده اند.

از آنجا که مترسک هر گاه با حادثه ای روبرو می شد ، ناچار بود تصمیم بگیر که چه کند

مغز پیدا کرده است. مرد آهنی متوجه می شود که دروتی را دوست دارد. پس قلب پیدا کرده است.

شیر هم پر دل و جرات شده چون هر گاه که ماجرایی پیش می آمد مجبور بود دل و

 جرات نشان بدهد.

فرشته ی خوب شمال از درئتی می پرسد :"تو از تجربه های خود چه آموختی ؟"

 و دروتی پاسخ می دهد:" آموختم که چیزی که می خواهم در خانه ی خودم و در حیاط خودم

 است."

آنگاه فرشته ی خوب شمال عصای سحر آمیزش را بلند می کند و دروتی دوباره به خانه اش

باز می گردد.

در همین حال دروتی از خواب بیدار می شود و می فهمد که مترسک و مرد آهنی و شیر

همان مردهایی هستند که در مزرعه ی عمویش کار می کنند. و خیلی هم خوشحالند که

دروتی دوباره برگشته پیش آنها.

+

+

+

   

شاید قبول و باور اینکه خوشبختی در حیاط و خونه ی ما انسانهاست یه کم سخت باشه...

 

 اکثر ما آدم ها برای خوشبخت بودن و آرامش داشتن دنبال چیزایی می گردیم

که نداریم....و حیاط خانه رو ترک می کنیم.

و با گمان اینکه یاقوت خوشبختی در افق های دوردسته، خواستار گردباد کانزاس

می شیم.

شاید زمان کودکی خیلی  زود بود که بخوام بفهمم در زندگی باید یه مسیر طولانی

رو بری ،باید تلاش کنی و سختی بکشی تا یاد بگیری، حتی چیزهایی رو که در کلام

ممکنه ساده به نظر برسه. 

آدم اهنی قلب پیدا کرده بود ... و شیر دل و جرات ...

 حالا می دونم که گوهر های مهم زندگی رو بعد از گذشتن از پیچ و خم، و رنج و

سختی زندگی بدست می یاریم...نه اینکه با عصای یک حادوگر یا عصای یک فرشته.

 

 دروتی داشت از مشکلاتش توی مزرعه فرار می کرد اما

 اون مشکلات، دوباره  ،حتی  در شهر آرزو هاش ، اونو تعقیب کردند.

 

بدرود تا درودی دیگر

سارا

 

.

 


 
comment نظرات ()