فریاد سکوت

تقدیم به مادر عزیزم
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳۸٦
 

لحظاتی است غمگین و سرشار از عشق. تاب نگاه در دو چشم پاکت را ندارم.

بغضی بی انتها گلویم را سخت می فشارد و بی آنکه رنگ صوت به خود

 گیرند در گلویم خفته می مانند. پس از دستانم بشنو و ببین....

لحظه ای فرو ماندم...

نمی دانم کدامین کلمات در شان تو اند.فقط می دانم باید ساده برگزینم

زیرا سادگی زیبنده وجود توست .

ای کاش می توانستم رنج نگاهت را پاسخی گویم....

نمی دانم و نمی توانم...

فقط می توانم به یاد آورم تمام روزها،نه تمام ثانیه هایی را که بر بالین

 بیمارم آنقدر نغمه عشق سر دادی تا سیاهی ، تک تک از یاخته های بدنم

 پر کشیدند و نور وجود تو جای گزینشان شد ، و چه شیرین بود آغوش گرمت

 و رطوبت اشکهایت...تنها به خاطر تو ماندم و هستم......

به یاد می آورم تشویش دستانت را آن هنگام که در گرداب آدمها بلعیده

 می شدم و و ناظر هلاکت عاطفه ها بودم ،تنها تو بودی و تو...و به من

آموختی عاطفه واقعی چیست؟!

و من هرگز از خاطر نخواهم برد... و دیگر هرگز به اشتباه نخواهم پنداشت...

به یاد می آورم همه روز های غمگینت را که حجابی  از شادمانی بر آن

می کشیدی تا هاله غم بر قلب ما ننشیند.

و به یاد می آورم همه روز هایی را که تنها قلب تو و من محرم یاد آوریشان هستند.

هنوز حس می کنم روزی را که از بطن تو قدم به دنیای خاکی گذاشتم

و گرمای نفست را بر صورتم.

روزها گذشتند و نمی دانم چند روز دیگر می آید و می رود. می دانم باید

 درنگ کنم و اکنون که بر گذری دیگر از زندگی ایستاده ام باید تو را سپاس

گویم ، برای همه عمری  که بر من  سپری کردی و خواهی کرد، برای همه

 مهربانیت ، برای همه لبخند های شیرینت، برای همه نگاه های

زندگی بخشت....

«دوستت دارم و خواهم داشت تا زمانیکه شاخه نازک نرگس به آب پاک و

 زلال نیاز دارد....»

 


 
comment نظرات ()