فریاد سکوت

زمزمه ی یک نیمه شب
نویسنده : سارا - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸٥
 

خدای بزرگ خدای مهربون،وقتی میگم بزرگ یعنی خیلی بزرگ .

این و با همه وجودم با همه نیرو و درونم یافتم .نمی دونم شاید از نوشتن وحشت داشتم .

شاید باید هر کاری که وحشت داری ازش به درونش بری

و می دونم داری نترسیدن رو به من یاد میدی.

باید چشم بگشایم ..و نترسم...و بروم...

می دونم داری یاد میدی که چطور باید آروم باشم و چشم به چشم تو بدوزم....و به تو بسپارم

 و می دونم کارماهای زندگیم رو می سوزونم اما می خوام به جای کارما در پناه رحمت تو باشم.....

باید ثبت کنم ،باید بنویسم ،این همه تجربه رو این همه حضور تو رو ...این همه بودن رو....

 تا یه روز بفهمم..تا یه روز فراموش نکنم..تا یه روز بدونم هر وقت افتادم تو قعر زندگی بدونم یکی هست که منو بغل کنه تا همه روز های بد تبدیل به یه خاطره شیرین بشه......

 .........

 توهمراه منی ......تو همراز منی .....تو قدرت منی ......

تو میدانی و من نمی دانم....

و به من خواهی فهماند....

تورا ذکر خواهم گفت....

تورا شعر خواهم سرود....

تو را خواهم زیست..

.تو را خواهم خواند....

تورا خواهم گفت ...تورا خواهم دید...

 زندگی سراسر سرو است...سراسر سرود است...سراسر بلندی است...

زیرا تو برای من قعر نمی خواهی...و من با دیده حقیرم آن را قعر می پندارم...

و نخواهم پنداشت....

 در این لحظات آسمانی تنها تو را می بینم،زیرا تنها تو بر وجودم تکیه زده ای..

وتنها برای تو اشک میریزم،زیرا تنها تو اشک هایم را می زدایی

تنها تورا خواهم بویید،زیرا مشامم اکنون فقط بوی عشق را استشمام می کند...

 تو با من قصه می گویی و من می شنوم......

تو مرا نوازش می کنی و من پرواز...

تو خود عشق هستی و من عاشق...

 ونمی توانم دست از نوشتن بردارم زیرا تو دستان مرا می رقصانی...

تو در جانمی...تو در جانمی...تو در جانمی....

چندان که سرمستم....

 ندا می آید....

 برخیزوبرو..........


 
comment نظرات ()