فریاد سکوت

یکی بود یکی نبود
نویسنده : سارا - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳۸٥
 
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود

زیر سقف آسمون

یه پرنده تو یه دشت ،دنبال خداش می گشت

رفت و رفت

گشت و گشت

یه خونه دید

خونه هه حوضی داشت،باغچه ای داشت

کنار حوض قصه ما گلدونای شمعدونی صف کشیدن

اون وسط یه ماهی بود

کنج باغجه بهار نارنج رخ می کشید

گاهی یاس و مست می کرد

بی بی با چشاش پیچکا رو آب می داد

خونه رو صفا می داد

شب که شد،پرنده کوچیک ما از راه رسید

خدای من !اونجا چی بود اونجا کی بود؟

چرا دلش تاپ و توپ می کرد؟

یعنی خدای گم شده اش تو یکی از کنجای اون خونه نشسته بود؟

اما یهو غم تو دل یه ذره ایش سایه فکند

آخه از زبون مردمای این زمون شنیده بود

خدای گمشده ی ما آدما ،اون بالاهاست

کنار اون ماه قشنگ

ماهی که ستاره ها دوروبرش

با صد ادا می رقصیدن،می چرخیدن

پس باید پر می کشید تا اون بالا؟

رفت نشست کنار حوض

آخ که دلش یه جوری بود

ماهی کوچولو،کوچول موچولو

تو می شی خدای من؟

تو نشی بی بی می شه؟

پیچک تو باغچه ی خیال من می پیچه به دور من که بشه خدای من؟

ماهی کوچیک تو باغ دنیای خودش شنا می کرد

چشاشو مالوند که خوب خوب نگاه کنه

گفت

پرنده قشنگ ،مظهر ناز خدا

بهار نارنج و بو بکش،بوی ناز دل اون می گه خدا منم

دستای بی بی ،چشمای بی بی ،مهربونیاش خدا خدا رو آب می ده

......پس نگرد چشم ببند و دل ببین

 
comment نظرات ()