فریاد سکوت

پیامی از جانب خدا
نویسنده : سارا - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٧
 


:)

یه شب داشتم توی انبوهی از سی دی دنبال یه فیلم  می گشتم. چند شب بود افتاده

بودم رو دور فیلم نگاه کردن از نوع کمدی.

توی پرانتز؛ اگه خدای نکرده ، زبونم لال، بیماری یا دردی شما رو اذیت می کنه می تونید

 اون درد و  به خدا یا کائنات بسپارید و خودتون شروع کنید به کاری که شما رو به

خندیدن وا می داره مثل دیدن فیلم خنده دار. خیلی موثره و شفا بخش...

البته من فقط داشتم امتحان می کردم.

بگذریم....

توی سی دی ها چشمم افتاد به یه سی دی که روش نوشته بود دکتر آزمندیان.

از فیلم نگاه کردن صرف نظر کردم.....هدفونو گذاشتم تو گوشم و همزمان که حرف می زدن،

کمی درس می خوندم...

می گفت و می گفت....

تکنولوژی فکر...باور...آجر...ضمیر نا خودآگاه....

تا اینکه رسید به آخرش و گفت:

 ۵ دقیقه حرف می زنم که خیلی مهمه ،اینا رو خدا یه روز از طریقی به من رسوند..

حالا من به تو می گم،

...گوش کن اینها پیام خدا ست به تو .....

قلم و گذاشتم کنار ...چشام و بستم...وقتی به خودم اومدم، دیدم پهنای صورتم پر از اشکه.

 انگار واقعا خدا به من چسبیده بود و نیمه شب این حرف ها  رو تو گوش من زمزمه می کرد....

و دیدم نا خو دآگاه زیر لب دارم می گم : الهی که من دورت بگردم.!

 

حالا من این گفته ها و حرف ها رو با کمی تغییر ادبی جملات، اینجا می نویسم،برای شما ....

شاید قبلا شنیده باشید و تکراری باشه....

 ولی خوب .....  :)

 

http://sargol26.persianblog.ir/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پیامی از جانب خدا

ای عزیزی که امروز این را می خوانی و یا می شنوی ،بدان که من ،خدایی که در

 کتابهای درسی برای تو تعریف کرده اند و می سوزاند و بر تو قهر می کند نیستم .

 

داستان من و تو داستان دیگری است. و داستان از آنجایی شروع شد که روزی در

 جهان هستی هیچ چیز نبود جز من.روزی تقدیر کردم تا جهان هستی را بیافرینم.

 

آفریدم....زمین را...کهکشان را ...دریا ها را...گیاهان را...ماهی ها را...همه

 چیز را آفریدم جز تو را...

 

 

ولی گویی راضی نشدم به این همه خلقت خودم...

 

و خواستم پدیده ی متفاوتی بیافرینم به نام انسان تا با او معاشقه کنم.

 

دوست داشتم آیینه ای بیافرینم تا هر وقت در آن نگاه می کنم جلوه ی زیبای خودم را

 در این آیینه ببینم.

 

پس تو را آفریدم. علت خلقت من عشق بود،همین...پس لازم بود قبل از آفرینش تو

 عشق را بیافرینم.

 

و خدا عشق را آفرید.

 

و آن هنگام که عشق را آفریدم خود مبتلا شدم، و عاشق.

 

و وقتی خود عاشق شدم لازم بود محبوب و معشوقی بیافرینم تا با او معاشقه کنم.

پس تو را آفریدم.

 

وقتی شروع کردم با دستهای مبارکم تو را آفریدن و شکل دادن ، فکر را در تو

قرار دادم. فکری که تو داری ...

 و دیدم  تو با ابن فکر همه کار می توانی بکنی.و خود مثل خدایی.می اندیشی و

خلق می کنی.و این خدایی که من از تو خلق کرده ام فقط شایسته است از روح

خودم در تو بدمم.پس دمیدم و تو بلند شدی.بر خود آفرین گفتم.

و بلافاصله بر ملائک کتاب کردم که من در زمین برای خودم قائم مقام آفریدم،

سجده اش کنید. و تو را سجده کردند.

 

و آن هنگام تو را بلند کردم و در آغوشت گرفتم.و تو را به خود نزدیک

کردم ...نزدیک تر و نزدیک تر...

 

فاصله ی من و تو به هیچ رسید....و تو در آغوش من آرام گرفته بودی...

 

از همان جا بود که معاشقه ی بین منو تو آغاز شد.

 

و در گوشت نجوا کردم، عزیز دلم من از رگ گردن به تو نزدیک ترم.

 

و در ادامه گفتم ، می خواهم در این دنیا زیبا زندگی کنی،عاشق باشی ....

و همه ی آسمان ها و زمین در تسخیر توست.بنده ی عزیزم ! توبا من یکی شو و

 مرا اطاعت کن ، تا تو پدیده ای شوی همانند خودم.

من اراده می کنم و می آفرینم ،و تو می اندیشی و می آفرینی.

 

چه کسی گفته که تو گناه می کنی و من پدر تو را در می آورم؟(ببخشید خواستم عوض کنم این جمله رو اما چیزی به ذهنم  نرسید)

 تو با همه ی گناهانی که می کنی باز این من هستم که بعد از سالها منت تو را

 می کشم! به من و عشق من باز آ. زیرا نمی خواهم تو در آتش قهر من بسوزی!

من معاشقه ی تو را می خواهم. و من بهشتم را به بهانه به تو می دهم نه به بها!

آخر چه کسی می تواند بهای بهشت خدا را با پرداخت کند؟

خدای رحمان بهانه گیر است و منتظر عشو ه ای از جانب توست. و بهانه ای

  که تو را به بهشتش ببرد.

 

ملکوت از آن توست...و تو با دو بالت بر عرش ملکوت پرواز کن پا به پای خدا.

 

و همیشه آغوش من برای تو باز است ...برای بوسیدنت و در آغوش گرفتنت و

معاشقه با تو.

 

پس بدان که تو کیستی!

                                             :)

 

 

 

 


 
comment نظرات ()