فریاد سکوت

سهراب
نویسنده : سارا - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٧
 

سلام به روح زیبای هر انسانی که لحظه ای ازاینجا ، تکه ای از  سرزمین دل و اندیشه ی من عبور کرده....

باور کنید دلم براتون تنگ شده بود ... برای شمایی که حتی نمی دونم کجای این کره خاکی دارین این نوشته رو می خونین ...

برای اینجا  نوشتن ، .... الان که اومدم بنویسم فهمیدم تا چه حد دلتنگ نوشتن بو دم و خودم نمی دونستم....

راستش اومده بودم فقط یه شعر از سهراب بنویسملبخندسهرابی که بعضی از شعر هاش

من و- حتی- برای لحظه ای  پرواز می ده ، و بغضی از شوق ، ثانیه ای  ، روی قلبم می شینه....

یه لحظه ظرف وجودم پر از عشق می شه .... و احساسی ست بس دلنشین .....

...

خدای مهربون  .... به آسمانت،  بزرگی و وسعت دادی .... به کو ه هایت استواری و مقاومت...

به دریایت تلاطم ... به نسیمت آرامش ، به آتشت گرما، و ... و به من انسان خاکی

عظمت عشق را عطا فرمودی....باشد که هیچ گاه و هیچ ثانیه ای قلبم از عشق تهی نباشد....یاریم کن....

قلبتان آکنده از هدیه ی عشق باشدلبخند

 

 

من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا.

تا ته کوچه ی شک ،

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت

تا سکوت خواهش

تا صدای پر تنهایی.

.

.

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من کم سال است.

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.

روح من بی کار است:

قطره های باران را ، درز آجر ها را ، می شمارد.

روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.

.

.

من به سیبی خوشنودم

به بوییدن یک بوته ی بابونه:)

من به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارم...

.

.

زندگی یافتن سکه ی ده شاهی در جوی خیابان است...

زندگی مجذور آینه است.

.

.

:)

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت..

فکر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد.

دوست را زیر باران باید دید:)

عشق را زیر باران باید جست.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد ، نیلوفر کاشت...

.....

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است...

.

.

ساده باشیملبخند

.

.

سارا

پاییز زیبای 87

..

 


 
comment نظرات ()