فریاد سکوت

رهی به کودکی
نویسنده : سارا - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٥
 

الان می فهمم که چرا هر وقت مثل یه کودک در برابرت گریه می کردم وحرف می زدم از

همه وقت و از همه روز بیشتر آروم می شدم...

الان هم دلم می خواد یه کودک باشم یه کودک مثل علیرضای مهربانم.

این عکسی که با معصومیت تمام خوابیده...یه کودک با یه دنیای بزرگ...

که وقتی اشک تو آیینه وجودش حلقه می زنه و اونو جاری می کنه می تونه یه وسعت

 سیاه رو به زلال و پاکی تبدیل کنه .

 

بخواب کودک قشنگ....بخواب که می توانم خواب های رنگینت را ببینم که در آن حتی

 نقطه ای سیاه یافت نمی شود...

بخواب که با پاکی چشمان تو می شود آسمان و کبوتر ها را بر کاغذ سپید کشید...

بخواب که تو در خواب هایت در آرزوی بزرگ شدن و مهندس و دکتر شدن؛ومهندسان و

دکترها در آرزوی کودک شدن...

بخواب کودک نازم..بخواب تا من چشمان بسته تو را نظاره و به تقدس چشمان تو سوگند یاد کنم...

تو راه می روی و شادمانه و کودکانه می خندی و می خوانی

 " چرخ چرخ عباسی خدا منو ندازی"

و اینگونه تسبیح خدا می گویی.......

 

 

 


 
comment نظرات ()