تولد

 

به نام مهندس گیتی...

از اینکه بعد از مدتها اولین نوشته ای رو که در دفتر الکترونیکی ام می نویسم مربوط

به تبرک یه تولده مسرورم ...در این روز خدای متعال اجازه ی نفس کشیدن و بودن

و زیستن در دنیای خاکی رو به من داد.

؛و اینچنین است که بودن آغاز می شود...تورا دمی دادند و بازدمی...

پس سجده کن وآنگونه که سزاوار است بزی؛

و بودن آغاز شد....روز ها و سالها گذشت...پر از فراز ،پر از نشیب...

و به قول مینو یه تکرار مانوس...و یه سال دیگه گذشت...

خدایا  توی زندگی ام ..توی همه لحظات شیرین...و همه ی لحظات سخت تو کنارم

بودی و منو لحظه به لحظه حمل کردی...بازم کنارم باش...به من روحی عطا کن

 که گرمی آغوشت رو حس کنم...همیشه بغلم کن...

میگن تو این روز یه آرزو کنید...آرزو می کنم به من توان و وجودی بدی که بتونم اونجور

که تو می خوایی زندگی کنم...و آرزوی سلامتی برای همه ی عزیزانم رو دارم....

.

.

این هم یه هدیه قشنگ از سمیرای نازم..که امسال واقعا منو شرمنده ی خودش کرد...

مرسی سمیرای عزیز

.......

و امسال من برایت می نویسم... تا هیج گاه دلتنگ نباشی عزیزکم
"سلام فرشته مهربون من.بازم یه سال دیگه ، یه زمستونه دیگه
یه دی ماه دیگه ،یه ۲۶ ام دیگه،و یه ۱۲ شب دیگه ! یه تولد دوباره..چه تکرار مأنوس و
"قشنگی

تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم
برای خاطر عطر نانگرم
و برفی که آب می‌شود

و برای نخستین گل‌ها

تو را به خاطر دوست داشتندوست دارم
.
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم
بی توجز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز

از جدار آیینه‌ی خویشگذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه کهلغت به لغت از یادش می‌برند

تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که ازآن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم

برای خاطر این قلبجاودانی که بازش نمی‌دارم
می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی کهبه خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زدهشاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم

پس به نام زندگی
هرگز نگوهرگز

 

 

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

اتفاقی از اينجا رد می شدم.. از موسيقی وبلاگتون محظوظ شدم.. تولدتون مبارک

سارا

ممنون

برنادت

نازنينم تولد مبارک

مينو

سارای هميشگی من..... بازم تولدت مبارک به اندازه خلوص قلب مهربونت دوست دارم هميشه سب

مينو

بازم مثل هميشه خوندن نوشته هات چشمامو اشکی کرد.... اشکی که وجودمو از سنگينی دلتنگی خالی کرد..... الان سبک سبکم....اونقدر که ميتونم بر فراز تمام خاطراتمون پرواز کنم..... و به همشون لبخند بزنم.... و به خاطر بیارم چشمای خیسمونو هر بار که میخواستیم از هم دور بشیم...و آلان چقدر دور شدیم........ و به خاطر بيارم آخرين باری رو که تولدتو کنار هم جشن گرفتيم..... به اندازه تمام خاطرات بچگی و از اين راه دور برات آرزوهای قشنگ ميکنم...

سارا

تابش چشمانت را به ریگ وستاره سپار... ما به ابدیت گلها پیوسته ایم... . و تو را به جای همه ی کسانی نشناختم دوست می دارم ...

محمد

کس را چه آگهی است از درد آن ستاره که در انتهای شب پیچد به خویشتن او سال ها ز محبس ظلمت فریاد خویش را تا اوج بیکرانه ی هستی پرواز داده است او با نگاه شوق هر نغمه ی پرنده ی آزاد بال را خوانده است سوی خویش غافل از آنکه هر چه به هستی جوانه زد از بند ناشناخته ای ناله می کند اما چه غم کس را از آن ستاره ی جاوید منتظر از او که در تنوره ی این شب پیوسته چشم بسته و دربند برگرد خویش گردد و گردد از خفتگان مگوی ! حتی نگاه خشم عقاب سپهر نیز او را ندیده است سلام زیبا مینویسین موفق باشید

سارا

تولدت مبارک سارای عزيز...منم هميشه وقتی دلم می گيره می گم خدايا بغلم کن!!!اميدوارمُاز ته دل دعا می کنم و مطمئنم در مسيری قرار می گيری که آرامش نهايی توش